تصویر گاه هزار و پانصد و چهل و سه

چرا ما
در این خیابان
پرسه زدیم؟
ما که پایان این خیابان را
می دانستیم...

انبوهی از این بعد از ظهرهای جمعه را

به یاد دارم که در غروب آنها

در خیابان

از تنهایی گریستیم

ما نه آواره بودیم، نه غریب

اما این بعد از ظهرهای جمعه

پایان و تمامی نداشت

می‌گفتند از کودکی به ما

که زمان باز نمی‌گردد

اما نمی‌دانم چرا

این بعد از ظهرهای جمعه باز می‌گشتند

مرا نکاوید

مرا بکارید

من اکنون بذری درستکار گشته‌ام

مرا بر الوارهای نور ببندید

از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید

گوش‌هایم را بگذارید

تا در میان گلبرگ‌های صدا پاسداری کنند

چشمانم را گل‌میخ کنید

و بر هر دیواری

که در انتظار یادگاری کودکی‌ست بیاویزید

در سینه‌ام بذر مهر بپاشید

تا کودکان خسته از الفبا

در مرغزارهایم بازی کنند.مرا نکاوید

واژه بودم

زنجیر کلمات گشتم

سخنی نوشتم که دیگران

با آرامش بخوانند

من اکنون بذری درستکار گشته‌ام

مرا بکارید

در زمینی استوار جایم دهید

نه در جنگلی که زیر سایه‌ی درختان معیوب باشم

جای من در کنار پنجره‌هاست.

پ.ن: از کلماتت نور می بارد ای به ابدیت پیوسته

بوسه های ما

نه گزاف بود

نه دروغ بود

داغ بود

تصویر گاه نهصد و بیست و هفت

آیا ما
سزاوار بودیم
تمام خیابان را در باران برویم
و در انتهای خیابان
کسی در انتظار ما نباشد ؟

 

تصویر گاه نهصد و چهارده

تا همه‌ی ما در پاییز
در گل‌های داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد می‌آید و می‌رود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
تند پارو بزن
تا عمر به پایان نرسیده است
به خانه برویم، سرد است
چراغ راهرو را روشن گذاشته‌ام
کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند
کاش دزد بودند
حالا که شب می‌شود
به یاد تو هستم

کاش
خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره می‌کند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکرده‌ام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کم‌کم تو را فراموش کنم.

 

تصویر گاه نهصد و دوازده

از دستان من نياموختي
که من براي خوشبختي تو
چه قدر ناتوانم
من خواستم با ابيات پراکنده‌ي شعر
تو را خوشبخت کنم
آسمان هم نمي‌توانست ما را تسلي دهد
خوشبختي را من هميشه به پايان هفته
به پايان ماه و به پايان سال موکول مي‌کردم
هفته پايان مي‌يافت
ماه پايان مي‌يافت
سال پايان مي‌يافت
هنوز در آستانه‌ي در
در کوچه بوديم ، پيوسته ساعت را نگاه مي‌کردم
که کسي خوشبختي و جامه‌اي نو به ارمغان بياورد
روزها چه سنگدل بر ما مي‌گذشت
ما با سنگدلي خويش را در آينه نگاه مي‌کرديم
چه فرسوده و پير شده بوديم
مي‌خواستيم
با دانه‌هاي بادام و خاکسترهاي سرد که
از شب مانده بود خود را تسلي دهيم
هميشه در هراس بوديم
کسي در خانه‌ي ما را بزند و ما در خواب باشيم
چه‌قدر مي‌توانستيم بيدار باشيم
يک شب پاييزي
که بادهاي پاييزي همه‌ي برگ‌هاي درختان را بر زمين
ريختند
به زير برگ‌ها رفتيم
و براي هميشه خوابيديم

 

پ.ن: (ممنون که درکم می کنی) این جمله لعنتی با تمام وجودش استیصال و درماندگی و نتوانستن یک انسان رو به تصویر می کشه.ممنون که درکم می‌کنی اوج دلسوزی یک انسان برای خود است

پ.ن: خدایا به خاطر صدای باران این دو شب ممنونم...نمی دانستم باران امسال را می بینم یا نه.

پ.ن: راستی...دوستی نوشته بود شعر پست قبل بلند است و از حوصله خارج. می خواستم بگویم بی خیال کوتاهی یا بلندی شعر.اعجاز کلمات را مزه مزه کنی جهانت زمان را گم می کند چه رسد به بلندی یا کوتاهی شعر

تصویرگاه پانصد و سی و نه

هر وقت ما را می‌دید می‌گفت: سرانجام باد خواهد وزید، قایق به ساحل می‌رسد و ما در آینه‌ های بار قایق صورت‌هایمان را خواهیم دید، به گذشته فکر می‌کرد و زمان حال را در یک فنجان چای خلاصه می‌کرد. گاهی از نردبان بالا میرفت. دو سه میوه از شاخه جدا می‌کرد به ما میداد نامش را نمیدانستیم فقط می‌دانستیم همه‌ ی عمر در این آرزو بود که روز جمعه را در یک قوطی کنسرو خالی خواب کند. یک روز خود را در آب باران از شب گذشته، شست. غروب، یک کت و شلوار تابستانی سفید پوشید، بر سر کلاه حصیری نهاد، ظرف‌های مفرغی را از اندوه و اشک پر کرد، به دریا ریخت. از جای اندوه و اشک‌ها گُل نیلوفر رویید، خیال نمی‌کرد دست‌های معجزه‌ گر دارد، گل‌های نیلوفر را از دریاچه به ما هدیه کرد، روزی دفترهای سوخته ای را به ما سپرد. خیال می‌کرد شعرهای چاپ نشده‌ ی او از جوانی است، دفترها در باد ورق خوردند، آن روز پس از سالیان، باران بارید. در سیلاب باران دفترهای سوخته، دوباره آتش گرفتند. ما تا شب، شاهد سوختن دفترها بودیم. فردا جمعه بود، کنار خانه‌ ی ما انبوهی از قوطی‌های خالی کنسرو بود، کسی او را دیگر نیافت، فردا جمعه بود. باد بود - باد بود – باز هم باد بود