روایت هزار و پانصد و شصت و دو

سلام...
حال همه ی ما خوب است ...حتی ما که حالمان خوب نیست...
سالی که گذشت سال جالبی بود در نوع خودش.برای آدمی که هرگاه تا نزدیکی های افسردگی رفته بوده و هر بار با نسخه ای انتزاعی و لایعقل از آن فرار کرده بوده این بار گیر افتادن در این تله ی عذاب آور از خود افسردگی شاید کشنده تر بود.اولین نشانه های افسردگی ام را در اسفند سال پیش حس کردم اما شاید فکر می کردم می توانم مثل همیشه با همان نسخه های تکراری یا مقطعی فرار کنم .اما وقتی به خودم آمدم که دیدم مثل یک سرسره با شدت به درونش پرتاب شدم و هرچه بیشتر دست و پا می زدم به جای بیرون آمدن بیشتر فرو می رفتم.تا حدود مرداد یا شهریور ماه بود که مثل همیشه که بحران های روحی ام به جسمم حمله ور می شوند و بالاخره از یک وری بیرون میزنند این بار از آریتمی بیرون زدند تا زنگ خطر روشن شود.بگذریم از همه روزهایی که شاید به سختی دو ساعت می خوابیدم یا روزهایی که شاید ده دوازده ساعت روی راکینجرم می خوابیدم و مثل دیوانه ها زل می زدم به سقف یا روزهایی که با سلول سلولم جنگیدم تا سوراخ سنبه های خانه را نپوشانم و شیر گاز را آخر شبی هنگام خواب باز نگذارم ....بگذریم ...هرکسی ممکن است یک جایی در بدترین حالت تجربه اش کند یا کرده باشد...بگذریم...( اما بگویم اگر یک لحظه ...حتی یک لحظه حس کردید در سراشیبی این کلمه ی فاجعه بار هستید به نزدیک ترین دکتر اعصاب و روان حمله ور شوید و بگویید هرقرص ،کوفت یا زهرماری داری بده بخورم فقط نگذار دچار این کلمه ی خانمان سوز افسردگی شوم)
بالاخره با کمک یکی از دوستانم و کلینیک خوابی در تهران از دست بی خوابی فرارکردم و کمی هم با قرص ها از افسردگی...اما نسخه ی نهایی همه ی آدم ها دست خودشان است و ضربه ی آخر را باید خودم می زدم پس بالاخره رفتم سراغ آن چیزی که سال هاست افراطی به آن علاقه مندم.و از ۲۲ دی ماه امسال استارت اولین داستان کوتاهم را زدم. و توی این دو ماه نیم گاهی روزی چند ساعت بدون آنکه متوجه ساعت بشوم کار می کردم ...این دو هفته ی آخر سال هم که برای خودش داستان جدایی بود...به قول یکی از دوستان چقدر بدون آنکه فکرش را بکنیم فراز و نشیب تجربه می کنیم...اینقدر که آدم یکهو بدون آنکه بفهمد سنش از سن تقویمی اش بیشتر می شود .موهایش سفید تر می شود و حتی اگر کمی تنها کمی حواسش را جمع تر کند حتما قدش هم بلند تر می شود.
وسط همه ی این اتفاق هایی که گفتم باید بگویم نقطه ضعف های بزرگتر و بیشتری از خودم کشف کردم که با تمام وجودم برای رفعشان بسیج می شوم و همینطور نقطه قوت هایی که نمی دانستم و حتما شفاف تر شان خواهم کرد‌‌‌.
از همه مهمتر اینکه امروز و یا فردا بالاخره بعد از دو ماه و نیم کار کردن ،پیرنگ داستانم جمع بندی می شود و به زودی شروع می کنم به نوشتنش...بدون اینکه هیچ هدفی برای چاپ یا خوب شدن اش داشته باشم ،فقط مهم برایم استارتی است که چهل سال است منتظرش بودم و در ادامه استمرارش و ...و....و...
از همه مهمتر جای مادرجان به شدت و بیشتر از همیشه خالیست ...آنقدر که گاهی دلتنگی،دل نه ...نفس می برد و با این همه حرف های متناقض کم لطفی است اگر نگویم به رنج ها و ردشدنم از آن ها با تکیه به تجربه های داشته و تازه یافته ام دلخوشم و متواضع در مقابل آنچه پیش خواهد آمد که هرچه باشد خودِ خودِ زندگیست و دیگر هیچ.و به قول خودم دروغ چرا و به قول یکی از دوستانم راستش را بخواهم بگویم زندگی یک سره باخت است اما من یاد گرفته ام وسط این یک سره باختن یا ببرم یا تجربه کنم.

به قول جامی بزرگ:
در دهد از جام فنا ساقيم
يك نفس از عمر بود باقيم

اين نفسي را كه نيابم دگر
حيف بود گر به غم آرم به سر

تصویر گاه هزارو پانصد و شصت و یک

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی

حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

کام‌بخشیِ گردون عمر در عوض دارد

جهد کن که از دولت دادِ عیش بستانی

باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد

گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی

زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت

عاقلا! مکن کاری کآورد پشیمانی

محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را

جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی

با دعای شب‌خیزان ای شکردهان مستیز

در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ

کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی

یوسف عزیزم کو، ای برادران رحمی

کز غمش به جان آمد حال پیر کنعانی

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت

با طبیب نامحرم حال درد پنهانی

می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد

تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی

دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن

ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی

جمع کن به احسانی حافظ پریشان را

ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی

گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین‌دل

حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی

پ.ن: شاه بیت غزل

یوسف عزیزم کو....

پ.ن: به هنگام آواز استاد شجریان عزیز

تصویر گاه هزار و پانصد و شصت

و درد

که این بار پیش از زخم آمده بود

آنقدر در خانه ماند

که خواهرم شد

با چرک پرده ها

با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم

و تن دادیم

به تیک تاک عقربه هایی

که تکه تکه مان کردند

پس زندگی همین قدر بود ؟

انگشت اشاره ای به دوردست ؟

برفی که سال ها

بیاید و ننشیند ؟

و عمر

که هر شب از دری مخفی می آید

با چاقویی کند

ماه

شاهد این تاریکی ست

و ماه

دهان زنی زیباست

که در چهارده شب

حرفش را کامل می کند

و ماهی سیاه کوچولو

که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود

حالا در شقیقه هایم می چرخد

در من صدای تبر می آید.

آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج

وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند

رفتارتان چقدر شبیهم بود

در من فریادهای درختی ست

خسته از میوه های تکراری

من ماهی خسته از آبم

تن می دهم به تو

تور عروسی غمگین

تن می دهم

به علامت سوال بزرگی

که در دهانم گیر کرده است.

پس روزهایمان همین قدر بود؟

و زندگی آنقدر کوچک شد

تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم

افتادیم

تصویر گاه هزار و پانصد و پنجاه و نه

نهايتا دل به جایی می‌رسد

كه دو راه بيشتر ندارد

يا بايد خون شود

يا سنگ...!

روایت هزار و پانصد و پنجاه و هشت

روایت اول:

توی این چند ماهی که رفته ام باشگاه دوبار مسابقات برگزار شده و من هربار زیر شرکت در آن ها در رفته ام.سه روز پیش مربی گفت : رضا سه شنبه مسابقه است.گفتم : تو که می دونی من هنوز در حد رقابت با بچه ها نیستم ،بی خیال من شو .گفت : اصلا حرفشم نزن .اگر شرکت نکنی تا یه هفته حق باشگاه اومدن نداری .منم خونسرد گفتم : باشه نمی یام.کلافه گفت:دیوانه نتیجه برا من مهم نیست ،می خوام تجربه کنی .کمی فکر کردم و گفتم : چشم.دیروز سه تا تیر سیبل آخرم را زدم وسط طوری که نمیشد تشخیص داد سه تیر خورده کنار هم .داور خط قبول نکرد و طبق قوانین بهم یه تیر اضافه داد.تمرکزم بهم ریخته بود و تیر آخر را کلا زدم بیرون سیاهی...بعد رفتم پیش مربی که سرداور نهایی بود گفتم : مربی سیبل H5منو بیار بیرون.گفت: چی شده؟ گفتم : بیار تا بهت بگم.از میان سیبل ها پیدایش کرد.گفتم: مربی ببین این سه تا کنار هم خورده ،داور خط قبول نکرده ...کمی سبیل را چرخاند و گفت: تشخیصش سخت.گفتم: مربی من امروز با این بچه ها رقابت نکردم خودت می دونی من به گرد پاشونم فعلا نمی رسم.امروز با خودم رقابت کردم و تمرین هام.این سه تا رو با چشم خودم دیدم که کنار هم خورد.نگاهی بهم کرد و گفت: قبولت دارم .گفتم : منصفی...خندید و گفت: خسته نباشی...بزن به چاک...

روایت دوم:

اوائل که می رفتم باشگاه به اخلاق و رفتارهای بچه ها کنار خط آشنا نبودم.گاهی بعضی هندزفری توی گوش می گذارند.گاهی گوش هایشان را با چیزی می پوشانند که هیچ صدایی نشنوند یا خیلی چیزهای دیگر ...یک روز که رفتم توی خط برای تیراندازی به یکی از قدیمی ها و مربی های باشگاه سلام کردم.جواب نداد.فکر کردم متوجه نشده.بار دوم بلندتر سلام کردم .به سختی سری در جواب تکان داد‌‌.من هم بی خیال شدم و شروع کردم به تیراندازی ...وقتی تیرهایم را زدم و خواستم وسایلم را جمع کنم برای رفتن ،همان که جواب سلامم را نداده بود در حالی که داشت لباس بدقلق تیراندازی را توی تنش در می آورد گفت: آقا یه لحظه بیا...رفتم به سمتش.گفت: اسم شریفت چیه؟ گفتم: رضا...گفت: آقا رضا ببخشید من جواب سلامت ندادم نخواستم بی ادبی کنم من توی خط با کسی حرف نمی زنم.گفتم فدا سرت مهندس.لبخندی زد و گفت: در ضمن تنفست هنگام تیراندازی مشکل داره.بازدمت رو با دهان نده بیرون،ریتم قلبت موقع تیراندازی بهم می ریزه.فقط از بینی نفس بکش همه ی زمانی که توی خطی ...لبخندی زدم و گفتم: چشم مهندس.

امروز مهندس فوت کرد...این تنها دیالوگ های جدی ما در این چند ماهه با هم بود بقیه اش فقط سلام و احوالپرسی بود.امروز وقتی خبر فوتش را بچه ها توی کانال زدند فکر کردم من برای همان یک باری که از او یک تکنیک یاد گرفتم هرگز از ذهنم بیرون نمی رود.مرگ همیشه هست اما شما به همین سادگی می توانید در ذهن دیگران مانا شوید .ولی شما انتخاب می کنید چگونه مانا شوید ...و مهندس یک نقطه ی شفاف در ذهن من برای خودش درست کرد با یکی دوتا جمله...

روایت سوم:

امروز با عجله داشتم مدارکم را توی اداره غذا و دارو کامل می کردم تا بتوانم قبل از ظهر قرارداد مسئول فنی شرکت را ثبت کنم که به هفته بعد و تعطیلات نرسد.یکی دو تا برگه کم بود و داشتم با کارمند اداره هماهنگ می کردم که بایستد تا من فورا بروم و برگردم وقتی خواستم از در اتاقش بزنم بیرون یکهو گفت: ببخشید آقای...برگشتم به سمتش و گفتم:بفرمایید .گفت : جسارت نباشه ،میشه یه سوال بپرسم.اول فکر کردم به خاطر عجله ام در کار یا مورد دیگری در مورد شرکتمان است .گفتم : در خدمتم‌‌.گفت :موهات مال خودته؟ وسط عجله و کلافگی ام خنده ام گرفت و گفتم : نه مهندس کلاه گیس ...لبخندی زد و گفت : نه منظورم اینه که طبیعی این شکلیه ؟ آخه بالاش فره ...بغلش صاف ...وسط شلوغی های ذهنم گفتم خدایا ببین من نمی خوام کسی رو اذیت کنم این خودش می خواد گفتم: آخه بغلشو تافت می زنم بالاشو فر می کنم.متعجب گفت: واقعا؟ همکارش که میز بغل بود گفت: آقا داره شوخی می کنه تافت چی ،کشک چی...بغلش چون کوتاه صاف.بالاش چون بلند فره...با تعجب نگاهم کرد و گفت: عججججب ...چه باحال و بعد به شوخی گفت : من حاضر بودم یه دست نداشتم ولی موهای شما رو داشتم ...لبخندی زدم و گفتم: آدما هرچی ندارن و می خوان.موقع بیرون رفتن از اتاقش دلم جا نگرفت و ایستادم و گفتم: منم یه چیزی بگم جسارت نمیشه؟ گفت: جانم.گفتم: منم حاضر بودم مثل شما یه تار مو رو سرم نباشه ولی یکی از مشکلات زندگیم که هیچ وقت راه حلی نداشته حل بشه...دستم را آوردم کنار پیشانی ام و گفتم : فعلا مهندس...

روایت چهارم:

دیروز مهدی آمد ضامنم شد تا یک چیزی بخرم .وقتی داشت چک می نوشت گفتم: یه جوری بنویس که وقتی می خوای پاسش کنی گیر نکنی.همینطور که داشت می نوشت سرش را آورد بالا و گفت: رضا به خدا سی تومان حقوق میگیرم بیست تومان قسط دارم .بدبختم نکنی.گفتم : اگر تا پنج ماه آینده محترمانه باهام رفتار کنی بدبختت نمی کنم.نیم ساعت بعد توی قهوه خانه نشسته بودیم.من قهوه می خوردم و مهدی قلیان می کشید. عکس دخترش مهراوه را نشانم داد.وقتی نگاهش می کنی انگار قند توی دلت آب می کنند .بهش گفتم : واقعا حق نداری به خاطر فوت مادرت هیچوقت ناراحت باشی.خدا مادرتو گرفت ولی یه دختر بهت داده کپی مادرت...این اوج خوشبختی یه مرد.لبخندی زد و گفت : خیلی ها گفتن شبیه مادرم ولی تو اولین نفر بودی .نفس عمیقی کشیدم و گفتم : می‌دونی چرا ما هر سال حالمون از سال بعد بدتر می شه...همه فکر می کنند به خاطر اوضاع اجتماعی و جامعه و تورم و بیماری و دیکتاتوری حکومت ها و هزار کوفت زهرمار این شکلیه...ولی تو ذهن من این نیست.ما هر سال حالمون بدتر میشه چون هر چند وقت یکبار یه عزیزی رو از دست می دیم که با اونا حالمون بهتر بوده.ادمایی که هروقت لازم بوده دستشون پشت کمرمون بوده نگاهشون زندگی رو برامون قابل تحمل می کرده...حال بد ما از فقدان برادر...فقدان...مکثی کردم و ادامه دادم : روز مرگ مادرتو دقیقا یادم آسمون رو سرمون خراب شد انگار .اول راهنمایی بودیم ولی ...ناخودآگاه بدونی که بخواهم دستانم را گذاشتم روی صورتم و شانه هایم میان بوی دود و زغال و تنباکو و سرو صدای بلند و شوخی و خنده های آدم های توی قهوه خانه لرزید...

متاسفم ...شریعتی یه جایی میگه تمام بدبختی های آدم از خواستن و بدست آوردن است...به نظر من تمام بدبختی های آدم از فقدان ،بلاتکلیفی و ناامیدیه‌...

تصویر گاه هزار و پانصد و پنجاه و هفت

لعلِ سیرابِ به‌خون‌تشنه‌، لب یار من است

وز پی دیدنِ او دادنِ جان کار من است

شرم از آن چشمِ سیه بادش و مژگان دراز

هر که دل بردنِ او دید و در انکارِ من است

ساروان رَخت به دروازه مَبَر‌، کان سرِ کو

شاهراهی‌ست که منزلگهِ دلدارِ من است

بندهٔ طالعِ خویشم که در این قحطِ وفا

عشق آن لولیِ سرمست‌، خریدار من است

طَبلِهٔ عطرِ گل و زلفِ عبیر افشانش

فیضِ یک شَمِّه ز بوی خوشِ عطارِ من است

باغبان همچو نسیمم ز درِ خویش مران

کآبِ گلزارِ تو از اشکِ چو گلنارِ من است

شربتِ قند و گلاب از لبِ یارم فرمود

نرگس او که طبیبِ دلِ بیمارِ من است

آن که در طرزِ غزل نکته به حافظ آموخت

یارِ شیرین‌سخنِ نادره‌گفتارِ من است

پ.ن : شاه بیت غزل

آنکه در طرزِ غزل ...

روایت هزار و پانصد و پنجاه و شش

در یخچال کنار تختش رو باز کردم و گفتم:بذار ببینم چی آوردن برات این عیادت کنندگان نسبتا محترمت.گفت: دست خالی اومدی می خوای یه چیزیم بخوری بی شعور؟ همینطور که سعی می کردم در کمپوت آناناس را باز کنم گفتم: اولا من به اصرار خانمت اومدم .دوما مثلا خیلی خوشم می یاد ازت که پاشم بیام اینجا دیدنت یه چیزی هم بیارم.همین که افتخار دیدنم رو بهت دادم کلاهتم باید بندازی هوا. یکدونه آناناس گرفتم جلوش و گفتم: نمی خوری؟ بی حوصله گفت آزار بخوری .میدونستم این زن آبرو برا آدم نمیذاره. کمی از آب کمپوت را هورت کشیدم و گفتم: خب حق داره .اینقدر کولی بازی در آوردی که اعصاب براش نذاشتی .مگه اینا تعهد دادن هروقت ما غر بزنیم هی اونا ناز بکشن.چته بابا ؟فردا مرخص می شی گم می شی میری پی بازیت.کلافه گفت:بابا آدم اینجا دیوانه میشه .دیشب اینجا یکی رو تازه اورده بودن تو بخش یهو حالش بد شد ...کف اتاق ...خون...یه وضعی.

باید اعتراف کنم دوستم اولین بار بود که در یک بیمارستان بستری می شد و تجربه چنین شرایطی برایش کمی نامعمول بود.

همینطور که آناناس بعدی رو میگذاشتم توی دهانم گفتم :بیمارستان مرتیکه .هتل که نیست. بی حوصله تر گفت:وای خیلی حالم بد رضا...یک نفر، دو روز پیش اینجا بستری بود کنترل مدفوع نداشت ...وای مخم داره سوت می کشه پسر ...

من سرم توی قوطی آناناس گیر کرده و او با هیجان دارد تعریف می کند از دردی که قبلا این شکلی ندیده و یا شاید اینقدر از نزدیک تجربه نکرده... ته قوطی آناناس را هورت می کشم و میگذارم روی میز و با دستمالی دهانم را تمیز می کنم و دست به سینه خیره می شوم به چشم هایش ...به زبان بدنش ...به هیجانی از سر بهت...همیشه همینطور است.اگر دقت کنید آدم ها سر اولین دیدن و شنیدن تفاوت خاصی در وجودشان است. کلا همیشه دیدن و شنیدن اولین ها دو عکس العمل متفاوت دارد اولی ترس است و دومی بهت .به عبارتی ساده تر همین دو حس است که ادم ها را به سکون وا می دارد.ترس از ناشناخته ها...یهو مکث می کند و میگه : تو چرا اینطوری نگام می کنی .یعنی برا تو تعجب آور نیست.یکهو می افتم به خنده .متعجب نگاهم می کند .میگم: به قول اون دیالوگ کتاب روی ماه خداوند را ببوس مستور تو اسم این یکی فرشته رو تازه یاد گرفتی؟ البته اون یه چیز دیگه میگه فکر کنم . میگه تو اسم این همه فرشته رو از کجا یاد گرفتی؟ سریع جواب می ده: الان اسم این همه درد و مرض فرشته است.باز می افتم به خنده اینبار بلند.میگه: زهر مار...حالم خوب نیستا .اگه می خوای همینطور بخندی پاشو گمشو برو بیرون.وسط خنده ام میگم: به این خندیدم که جواب دیالوگ توی کتاب هم همین بود. مکث می کنم وبعد میگم:الان چی میخوای بشنوی؟ همدردی؟چی...کلافه میگه: نه فقط خواستم برا یکی که فکر کردم می فهمه تعریفش کنم.نفس عمیقی می کشم.سینه ام را صاف می کنم و میگم: بهش میگنStool incontinence. اگر می خوای بدونی چرا اتفاق می افته معمولا بر اثر ضعیف شدن یا عدم کارکرد اسفنکترها اتفاق می افته.البته عوامل دیگه ای هم داره که من درست یادم نیست.حدود هشت درصد مردم دنیا باهاش دست و پنجه نرم می کنن. یه درصدیش نصیب افراد مسن می شه.یه درصدی مادرزاد و...از همش بدتر یه درصد خاصی هم بر اثر جنگ.من با هر سه تاشون از نزدیک زندگی کردم.معمولا هم راه حل خاصی نداره.یا اگر داره مقطعی. در سکوت خیره می شه به چشم هام و میگه:تو می دونستی نه؟ لبخند تلخی می زنم و میگم : یکی از صمیمی ترین رفیق هام داره با این درد زندگی می کنه.کنجکاو میگه : من می شناسمش؟ خندم می گیره و سرمو تکون میدم و میگم:جدا اینقدر بی شعوری که الان می خوای بهت بگم کی؟ خیره می شم به چشم هاش ...نفس عمیق از سر عجزی می کشه و میگه: وای پسر چطوری؟ واقعا ...چطوری زندگی می کنن؟ سکوت میکنم و بعد از چند لحظه میگم:سی و سه سال پیش که توی بیمارستان نمازی شیراز بستری بودم سه تا هم اتاقی داشتم.دو تاشون مادرزاد این مشکل و داشتن و نفر سوم مجروح جنگی بود.هنوز با یکی شون رفیقم.میدونی چیه؟ نصف شون خودشون رو توی خونه حبس میکنن و در انزوا زندگی میکنن و نصف دیگشون بارشون و می ذارن رو دوش شون و ادامه می دن.ولی جواب سوالت سخت تر از اونه که من بخوام بگم.این سوالیه که فقط خودشون می تونن جواب بدن. دستم را می کوبم روی پاهایم و بلند می شوم و میگم:خب...بی خیال...هر وقتم خاصی باز غر بزنی فکر کن تو از امروز یه فرشته بیشتر تو زندگیت می شناسی. یهو میگه: هاااا ...این چه شرو وری بود از کتاب مستور بهم گفتی؟این یعنی چی؟ میگم :راستشو بخوام بگم نمیدونم چرا این حرفو میزنه؟ حتی وقتی دو بار فرصت شد باهاش حرف بزنم هم نمی‌دونم چرا یادم نبود ازش بپرسم. حتی نمیدونم چرا این جمله اینقدر تو ذهنم پر رنگ ؟ولی برا اینکه کمی ذهنت آروم بشه میگم :آفرینش هیچوقت عادل نبوده.اینو برا این گفتم که هر وقت تو گه گیر کردی بپذیری که دقیقا تو کثافت گیر کردی نه چیزدیگه.لبخندی میزنه و میگه :عاشق این پند و اندرزاتم. میخندم و میگم : حالا مرخص شدی بیا بیشتر ارشادت کنم.

این پست با احترام به همه ی آدم هایی که بیماری های خاص دارند تقدیم می شود به دوستی که سی و سه سال پیش شناختمش و او برعکس خیلی از هم دردهایش زندگی اش را به حرکت در آورده و با همه ی سنگینی بارش ادامه می دهد...هرچند رنجور...هرچند به ستوه آمده و به قول خودش هرچند خسته، اما مانده نه !

روایت هزار و پانصد و پنجاه و پنج

امروز با صدای تلفن سعید از خواب پریدم .ساعت یازده بود.سعید متعجب گفت: رضا چرا خوابی؟ خوابالو جواب دادم : خودت نصف شب پیام زدی کار امروز کنسل شده.عصبانی جواب داد:باز وسط خواب پیامم رو عوضی خوندی؟پاشو بزن بیرون تا وقت داریم اگر انجام نشه می‌ره تا هفته دیگه بعد باید به ده نفر آدم جواب پس بدم.کلافه و عصبی دوباره پیامش را خواندم و فهمیدم بله باز وسط خواب پیام را اشتباه خوانده ام.هول هولکی از خانه زدم بیرون و تخت گاز رفتم به سمت اداره ای که باید آنجا کاری انجام می دادم.شهر شلوغ است این روزها ...نه به خاطر آخر سال ،به خاطریکه این شهر در این فصل پر از مهمان است ..‌.کلافه میان ماشین ها راه پیدا می کردم تا برسم به کارم. در این میان یک ماشین مسافر برای دو تا عابر پیاده دو بار زد روی ترمز و من هم مجبور شدم همین کار را بکنم و ناخودآگاه بدون آنکه بخواهم یک جمله ی خطرناک و شاید کثیف توی ذهنم گذشت‌‌....

بالاخره رسیدم به اداره مد نظر و با توجه به اینکه دیر رسیده بودم مجبور شدم مخ سه تا کارمند اداره مذکور را بزنم تا کارم راه بیفتد در حالی که ذهنم همانجا پشت همان ماشین و همان جمله گیر کرده بود. بعد از یکساعتی که کارم انجام شد از آن اداره آمدم بیرون و از کنار دنده ماشین قرصهای آرامبخشم را برداشتم و همزمان دو تا را با هم بلعیدم و تکیه دادم به ماشین و خیره شدم به خیابان،اما فایده ای نداشت ذهنم یک جای خیلی افتضاحی استپ شده بود. آخر سر زنگ زدم به سعید و عین اتفاق را تعریف کردم و گفتم فکر کنم ذهنم خیلی کثافت کاری کرده امروز و من نمی تونم با خودم کنار بیام.سعید گفت : بیا یه کاری بکنیم .اینجور موقع ها باید متغیرها رو عوض کرد بعد ببینی ذهنت چی میگه.کمی مکث کردم و گفتم: راستش عوض کردم ولی نمی توانم جواب درست رو پیدا کنم.سعید گفت : رضا با توجه به شناختی که ازت دارم به نظرم اگر متغیرها رو عوض کنی احتمالا باز اون جمله توی ذهنت می گذشت و تو همیشه زیادی حساسی ....

از ساعت چهار عصر که آمدم خانه دوساعتی هست که روی راکینجر لم داده ام و دارم اتفاق امروز را بالا و پایین می کنم ولی هنوز نتیجه ی درستی نگرفتم.به نظرم بعضی چیزها را باید سپرد دست یک نفر دیگر و پناه ببری به چیزی که همیشه می خواستی نباشی یا سعی کردی نباشی ...

میدانم این پست به شدت نامفهوم است اما باید چند خط می نوشتم شاید کمی بار امروزم سبک شود.اگر می پرسید دقیقا در این چند خط چه اتفاقی افتاد باید بگویم ساده اش این است که سایه ی مرگ از خود مرگ ترسناک تر است.به عبارتی ساده تر فکری که از ذهن ما می گذرد گاهی حتی از کاری که انجام می دهیم خطرناک تر است...

یا ستارالعیوب...

مى‌گويند كه درد ‏

آدم‌ها را به هم نزديک مى‌كند ؛

‏به من بگو‏

كدام‌مان شاد هستيم

‏كه اين همه از هم دور مانده‌ايم ...؟!

اوغوز آتای

تصویر گاه هزار و پانصد و پنجاه و چهار

خورشید صفات است نمی‌گویم کی

موزون حرکات است نمی گویم کی

تا در دهن خلق نیفتد نامش

حلوای نبات است نمی گویم کی

تصویر گاه هزار و پانصد و پنجاه و سه

صد نامه نوشتیم و جوابی ننوشتند

این هم که جوابی ننوشتند جواب است