تبليغاتX
من و هزار توهای ذهنم
من و هزار توهای ذهنم

زنده گی تاوان شیرینیست که می پردازیم به کفاره گناهان ناکرده

امشب سرگرداني و اشفتگي هايم مرا هراسان به جاده اي بيرون از شهر كشاند.نمي دانم چه فاصله را رفتم كه ناگهان ماشين را از جاده بيرون كشيدم و انداختم در جاده اي خاكي كه نمي دانستم به كجا مي رفت و لحظه اي به خود امدم كه جز چراغ هاي ماشين ديگر هيچ روشنايي در اطرافم نبود.وقتي ايستادم و چراغ هاي ماشين را خاموش كردم و پياده شدم انقدر اطرافم تاريك بود كه حتي جلوي پايم هم پيدا نبود.تنها سكوت بود و تاريكي...وانگشتانم را در گوش هايم گره كردم تا حتي سكوت را هم نشنوم اما امان از فرياد درونم....احساس مي كردم بغضي ريشه دار و سوزنده از مغز استخوان هايم جريان پيدا كرد تا هواي گرم تارهاي حنجره ام را به خفگي بكشاند و بند بند وجودم را به لرزه در بياورد.گاهي اوقات به يقين خودم كه هميشه حس كرده ام مي توانم در تاريك ترين نقطه جهان نور بيابم شك مي كنم.امشب از ان شب هاست كه اگر بدانم سپيده دمان از خواب بيدار نخواهم شد به شكرانه اش نماز به جا مي اورم.از ان شب ها كه اگر مي شد تا صبحگاه يكريز و پي در پي حرف مي زدم.از ان شب ها كه اگر واژه هايم به تولد مي رسيدند همه كاغذ هاي سفيد جهان را كم مي اوردم.از ان شب ها كه اگر كلماتم به بلوغ برسند سر به ثريا مي گذارند و عرش خدا را به لرزه در مي اوردند و از بيخ و بن مي كنند و خدا را از افرينشم به عربده مي كشانند.

 و من همه اين حرف ها را در روايتي چند جمله اي خلاصه مي كنم.

يك نفر از بالاي اسمان خراشي پايين افتاد

از هر طبقه كه مي گذشت مي گفت:تا اينجاش كه خوب بوده

نزديك زمين كه رسيد گفت:مهم نيست كه داري فرود مي ياي !

مهم اينه كه چه جوري فرود بياي!

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 21:50 توسط رضا| |
روايت هفتم روايتيست شايد فارغ از جامعه من كه شايد در فضاي حزن الود و ياس آور الان جامعه زياد هم دور از ما نباشد.

كنار كيبورد سيستمم هميشه خرواري از بهترين فيلم هاي دنيا گذاشته كه هر گاه فرصتي پيش ايد سركي به ان ها مي كشم و شبي يكي از ان ها را مي بينم.و اين روزها كه تشنج ذهنيم سر به فلك كشيده و دست به كوچه علي چپم فوق العاده شده شايد هيچ چيز مثل ديدن فيلم خوب مرا از زندگيم دور و دور تر نكند كه هميشه احساس كرده ام شايد هيچ چيز در جهان از ديدن فيلم خوب لذت بخش تر نباشد و چند شب پيش ما بين فيلم ها،فيلمي را نگاه كردم كه احساس كردم تمام ساختارهاي ذهنم را به هم ريخت و همه چيز را از بيخ و بن جدا كرد تا من بار ديگر با نگاهي ديگر ساختارهاي ذهنم را بنا كنم.

زندگي زيباست. ساخته روبرتو بنيني كارگردان ايتاليايي تباري كه با همين فيلم بر اوج قله فيلم سازي جهان ايستاد و اسكار را با خود به خانه اش برد كه بي شك براي فيلمي اينچنين ناب كه مي تواند با هر پلانش تاثيري غير قابل انكار در ذهنت بگذارد اسكار كمترين هديه جهان مي تواند باشد.

فيلم روايت مردي يهوديست كه با پسركوچكش و زنش به اردوگاه نازي ها به اسارت كشيده مي شود و مرد با تمام وجودش سعي مي كند در اسارت رنج هاي خويش را فراموش كرده و از هر فرصتي براي شاد كردن زن و فرزندش استفاده مي كند. مرد براي اينكه پسر كوچكش  فاجعه هولوكاست را نداند سعي مي كند از هولوكاست براي او مسابقه اي را توصيف كند كه هر كس بيشترين امتياز را بياورد برنده مي شود و زودتر به خانه مي رود.

فيلم كمدي تراژيك زندگي زيباست از دو اپيزود جداگانه تشكيل شده كه به نظر در اپيزود اول با يك فيلم متوسط روبه رو مي شويم تا جايي كه در بعضي جاها حوصله ادم سر مي رود اما از لحظه اي كه اپيزود دوم شروع مي شود و مرد همراه با پسر و فرزندش وارد اردوگاه اسارت  مي شوند در هر پلان فيلم با دنيايي تكان دهنده رو به رو مي شويم كه مردي همه رنج ها را يك تنه به دوش مي كشد و درون خود مي ريزد و از همه ان دردها در يك فاجعه انساني عشقي گريز ار توصيف متولد مي شود.

سكانسي كه وارد اردوگاه مي شوند و پسر بهانه مي گيرد كه چقدر قطار خسته كننده است و مرد مي گويد:يادم باشد برگشتن با اتوبوس برگرديم....

سكانسي كه يك نازي وارد اردوگاه مي شود و يك مترجم مي خواهد و مرد پيشقدم مي شود و همه حرف هاي نازي را برعكس و براي نگران نشدن فرزندش يك بازي توصيف مي كند...

سكانسي كه پسر پدرش را در حال به دوش كشيدن وزنه هاي سنگين مي بيند و پدر در حالي كه از سنگيني وزنه هر لحظه ممكن است از حال برود و سعي مي كند جابه جايي وزنه ها را يك مرحله از مسابقه توصيف كند...

سكانسي كه پدر براي جدا نشدن فرزند توسط نازي ها از خود سعي مي كند او را راضي كند كه بايد در اردوگاه قايم شود....

سكانسي كه پسرك بهانه رفتن مي گيرد و مرد با جسارت لباس هايشان را جمع مي كند و راه مي افتد كه برود و همه اسرا حيرت زده او را مي نگرند و مرد همينطور كه مي رود به اسرا در مورد تانكي خيالي كه قرار است به برنده مسابقه دهند صحبت مي كند و مخاطب هر لحظه در ترس اين مي ماند كه اگر پسر بگويد برويم مرد چه مي كند....

سكانسي كه مرد از يك بلندگو مخفيانه به زنش پيغام مي رساند و فرياد مي زند:سلام پرنسس...

و سكانسي كه مرد كشته مي شود و مخاطب تا پايان فيلم در ترديد كشته شدن و يا نشدن مرد مي ماند و

سكانس شگفت انگيزي كه تانك روبه روي پسر مي ايستد و پسر حيرت زده مي گويد پدر راست مي گفت...و....و....و...همه و همه در كنار هم توسط كارگرداني به نام بنيني همراه با طنزي تلخ اما غير انكاز ار رنجي عميق تنها و تنها پيام اور فصلي باشكوه در ذهن است كه در هر شرايطي مي توان جهاني زيبا را به تصوير كشيد.

خود بنيني در مورد فيلمش مي گويد :فيلم حادثه هولوكاست نيست بلكه روياي من است.هر چند كه به گفته خود بنيني روياي اوست و واقعا هم ما در فيلم قرار نيست چيزي از هولوكاست بفهميم اما چقدر روياي بنيني در به تصوير كشيدن فلسفه زندگي  به واقعيت نزديك است

بايد اقرار كنم جهان بيني روبرتو بنيني در اين فيلم انچنان شيوا و شگفت انگيز هست كه هرگز كسي اينگونه در هيچ جا برايم جهان را اينچنين در اعماق فاجعه بارترين دردها باشكوه و ناب و عريان ترجمه نكرده است .

در مطلب پيشم يكي از دوستان ياداوري كرد كه روزي در مورد كتاب دا گفته بودم اگر نخوانديش چيزي كم داريد حال بايد بگويم اگر زندگي زيباست بنيني را نبينيد حتي اگر هزار سال عمر كنيد و تجربه بدست اورديد گويي هيچ از جهان نفهميده ايد.

و نمي ترسم اگر بگويم در پايان فيلم بغضي در گلويتان گره نخورد و اشكي از چشم تان روانه نشود اگر به انسانيت خود شك كنيد به بيراهه نرفته ايد.

پ.ن:چند روز پيش سريكي از كلاس ها جاده اي به سوي تباهي را ديدم.دلم مي خواست بگويم اگر روزي در يكي از فيلم هاي  ايران تنها يك پلان مثل پلان جاده اي به سوي تباهي به تصوير كشيده شد ما تازه مي توانيم بگوييم سينما داريم.

پ.ن:امروز سر كلاس تحليل فيلم نفرت را ديدم.از يك كارگرداني كه در بيست و هشت سالگي اين فيلم را ساخته.

بايد بگويم انقدر اشباعمان كرد كه اگر همان لحظه دنيا تمام مي شد من فرقي به حالم نمي كرد.

پ.ن:امروز داشتيم از دانشگاه بر مي گشتيم.من سرم تو گوشيم بود.يهو يكي از دخترا از عقب ماشين از رفيقم كه پشت فرمون بود پرسيد:اين دولت فرانسه به فيلمايي مثل نفرت گير نمي ده به خاطر صحنه اي كه پليس ها داشتند دو نفرو شكنجه مي دادند.من ناخوداگاه زدم زير خنده.دختره گفت:كوفت .به چي مي خندي؟گفتم :اخه داري در مورد سرزميني حرف مي زني كه داره دموكراسي رو تدريس مي كنه.مملكتي كه داره به دنيا تمدن صادر مي كنه .اگر به اين حرفت نخندم ظلم كردم.رفيقم از پشت فرمون گفت:ولي توجه كردي تازگي ها نا متعادل مي خندي؟

پ.ن:و يكي از دوستان مي گفت:سه تا چيز از همه چيز تو دنيا مشكل تره:يك مربي منچستر بودن.دو پنالتي زدن تو نيوكمپ.سه ....سومي...سومي...يادم رفت خودتون بگين؟!

پ.ن:دیشب خواب دیدم در کوچه هایی تنگ و تاریک مردی نا اشنا ساطور به دست به دنبالم می دود.و من هر چه بیشتر فاصله می گرفتم ضربات ساطورش بیش از پیش غرقه به خونم می کند...

پ.ن:امروز يه انتشاراتي تو شيراز براي چاپ كتابم چراغ سبز نشون داد.من اما تازه چراغم قرمز شده...فكر كنم به خاطر حرف زدن با مصطفي مستور بود

و اينم خيلي مهمه...خيلي...

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد

صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد

و ...گاهی اوقات دلم هوای اینو می کنه که یه نفر یه سیلی محکم بزنه تو گوشم و از خواب بپرم و حس کنم همه چیز یه خواب بوده...یه خواب سنگین

 

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 1:53 توسط رضا| |

اين ترم دو واحد عمومي گرفتم .انقلاب اسلامي.همه مي گن واحد عمومي براي بالا معدل خيلي خوبه ولي تجربه نشون داده واحد عمومي هميشه پدر معدل منو در اورده.مثل ترم پيش كه يكيشو گرفتم ده و يكي ديگشم چون سر جلسه نرفتم صفر.از سر كلاس كه بيرون مي يام مخم مي خواهد بتركد.صدوپنجاه واحد بايد پاس كنيم هفتاد ،هشتاد تاش الافيه.نه الافي لغت كميه در مقابل اين همه واحد....

در كلاس در مي زنم .استاد در حال درس دادن است .وارد مي شوم.

_چيه؟

_برنا مه اي كه خواستين اوردم.

_خب الان چرا اومدي. مگه ساعت بعد با من كلاس نداري؟بزار ساعت بعد ازت مي گيرم.

_اخه من ساعت بعد نيستم .ببخشيد استاد .كار دارم بايد برم.

به حالت تاسف دستش را تكان مي دهد و سي دي را مي گيرد و مي پرسد:كي برات بيارمش؟

مي گم:عصر تماس مي گيرم مي يام ازت مي گيرمش.

_بيا .من عصر نيستم .بيا بريزش رو سيستم .ببرش

مي رم كه برنامه رو وصل كنم رو لپ تاپش.كلاس سر جمع ده تا پسر هست.ورودي تازه هستن.اوله ترمه.كلاسا اساسي رو هواست.استاد سريع درسش را جمع كرده و مي خواهد كلاس را زودتر تعطيل كند مي پرسد:خب كسي سوالي نداره؟ هيچ كس چيزي نمي گويد.سرم تو لپ تاپه.يكي از پسر ها ميگه:اقا ببخشيد فقط يه سوال كوچيك.استاد خوشحال مي گه بفرما؟؟؟ من سرم را از توي لپ تاپ مي كشم بيرون و خيره مي شوم به پسر.دور خودش مي پيچد.به خودش فشار مي اورد ومقطع و ترسيده مي پرسيد:ببخشيد استاد...تو كلاس...دختر نداريم؟؟؟ من ناگهان و شايد غير عمد شروع مي كنم با صداي بلند خنديدن.از ان خنده هايي كه بچه ها مي گويند وقتي مي خندي مي شي شكل عمر و عاص و شرارت از همه وجودت مي باره. و از خنده روي صندلي استاد ولو مي شوم.استاد كلافه اما با پوزخندي تلخ بر مي گردد طرفم و پسرك هراسان مي خواهد حرفش را درست كند.

_مگه چي گفتم استاد؟اصلا مهم نيستا فقط همينجوري پرسيدم.

خنده شرارت بارم سر به فلك مي كشد و استاد همانطور كه خنده اش گرفته مي گويد:كوفت،زهر مار پاشو برو بيرون ...

_اقا بخدا هنوز نصب نشده ...

استاد كه معلوم نيست از دست من كلافه است يا پسرك مي گه:پاشو برو بيرون مي گم.عصر خودم سي دي رو برات مي يارم.برو بيرون و زار بزن نه بخند...

و بيرونم مي كند.مي شينم پشت فرمون ماشين.فرمان را با دو دست محكم چسبيده ام.بغض درون گلويم هر لحظه ممكن است بر خنده هاي بي عاريم بتركد....

پ.ن: مدير گروهمان وقتي جريان رد شدن تاترم را فهميد گفت:نصفه حقته.خائني ...خائن....هزار دفعه گفتم فيلم بساز ...فيلم. حق با مدير گروهمان است تاتر برايم جز سر خوردگي هيچ نياورد اما نمي دانم چرا هر چند سال يكبار كرمش مي لولد و بدطور هم مي لولد...

پ.ن:يكي از دوستانم اين روزها دارد داستان هايم را در هفته نامه ها چاپ مي كند.ديروز ازش پرسيدم:كي اينا رو مي خونه بعد تاييد مي كنه واسه چاپ؟گفت:هيچكه! گفتم :يعني چي ؟گفت:من تاييد مي كنم اونا هم بدون خوندن چاپ مي كنن؟من متحير پرسيدم :خودت كه مي خونيشون؟گفت:نيازي نمي بينم. قبولت دارم...و من جا خورده گفتم واي خدا من خب بگو كه من هر داستاني رو ندم واسه چاپ.مگه هوس كردي در هفته نامه بدبختو تخته كنن!!!

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 20:26 توسط رضا| |

روايت پنجم روايت من است .روايت رضا و رضا ها...روايت حرف هايي كه از ان من نيست اما به ان ها متهم مي شويم.بعضي چيز ها هست كه اصلا دوست ندارم در موردشان حرف بزنم چه برسد كه بخواهم قداست واژه هايم را به انان بيالايم.اما بعضي چيزها زخم است...زخم...

شايد باورتان نشود اما اگر تا چند ماه پيش از من مي پرسيديد انقلاب مخملي چيست مي گفتم نمي دانم.اما الان كوچكترين فرزندان سرزمينم معناي اين واژه ها را مي دانند.حتي اگر همين الان از من معناي واژه سياست را بپرسيد باور كنيد مي گويم نمي دانم.اما خسته مي شويم وقتي همه چيزمان با واژه هايي كه معنايشان را نمي دانيم قاطي كنند.خسته مي شويم وقتي بر حتي هنر و فوتبال و ورزش هم برچسب سياست زده شود.

امروز بعد از چيزي حدود چهار پنج سال به اصرار يكي از دوستانم يكي از كارهاي سال هاي گذشته ام را به روي صحنه بردم براي بازبين هايي كه از پايتخت امده بودند.

بعد از بازبيني ،داور محترم با چهره اي عبوس و در هم كشيده به من مي گويد:حيف بود چرا موضوع به اين خوبي را با وازه ها و جملاتي نا به جا خراب كردي! كلا منظورش اين بود كه به احتمال زياد رد شدي؟ و من با نگاهي افسوس وار و با لبخندي تلخ به چهره اش خيره ام .گاهي اوقات اگر كلامي حرف بزنيم به شعور خودمان توهين كرده ايم؟؟؟ من به او خيره ام و با خود مي انديشم كه اي كاش پانزده دقيقه كارم را به خاطر پيشگيري از همچين جمله اي كم نكرده بودم.انقدر كه همه ان ها كه كار را امروز ديدند مي گويند چه بلايي سر اين كار اورده بودي .اين كه هيچي ازش نمونده بود؟؟؟ به اشاره يكي از دوستان از پشت داور به سكوت دعوت مي شوم و حق ندارم بگويم اقاي محترم اين كاري كه شما ديديد چند سال پيش همه جوايز را برد و هر سه بازيگرش سه بازيگر برتر جشنواره شدند و با هويت و جملاتي به نظر شما بدتر از اين چند سال پيش به جشنواره بين المللي رفت .در اين چند ساله چه شده كه نا به جا شده ....

اينجاست كه من كلافه به يكي از دوستانم مي گويم تقصير تو بود كه باز هم مرا به صحنه اوردي وگرنه من پشت اين دست را مدت هاست داغ كرده ام اما حيف كه دل انسان هاي خري مثل من پشت دست نمي شناسد.

امشب به يكي از استادهاي سال هاي پيش تاترم گفتم:اقا كاش مي گفتند نمايشنامه ات مشكل داشت؟اي كاش مي گفتند :بازي ها مشكل داشت؟اي كاش اشكال فني مي گرفتند.اما به خدا ديگر بيش از اين نمي توانستم سانسورش كنم.باوركنيد من امروز براي اولين بار به خاطر اينكه نمايشم را به خودسانسوري كشانده ام در مقابل خودم و انديشه ام براي همه عمر شرمسارم.

واقعا براي خودم كه اينگونه ذهن و انديشه ام را به سانسور كشاندم شرمنده ام و متاسفم.

فكر مي كنم الان كه اين چند خط و مي نويسم بيشتر از اينكه دلم براي زحمات يكماهه اخير خودم بسوزه دلم براي بازيگرانم سوخت كه قبل از اجرا به ان ها گفتم :براي قبول شدن توي بازبيني ازهمه وجودتون مايه بزاريد من قول مي دم توي اجراي اصلي بهشتي رو كه خدا در جهان ديگر وعده داده بر روي صحنه نشانتان دهم و يقين داشتم چنان بر روي صحنه رو حشان صيقل مي خورد كه ديگر هوس هيچ بهشتي را نمي كردند.

دلم سوخت كه از همه وجودشان مايه گذاشتند اما همچنان ما اندر خم بايد ها و نبايدهايي هستيم كه روحمان را به اتش مي كشند...

در اين دو هفته اخير انقدر زندگيم متشنج و اشفته شده كه ديگر فكر كردن به حرف بي منطق و كلفت برايم زيادي بود.

در پايين داستانكي مي گذارم بر اساس خاطره اي از دوران كودكي استاد و مدير گروه رشته ام كه من سعي كردم شكلي داستان گونه به ان بدهم و يكي از دوستان هم محبت كرد و چند روز پيش ان را در يكي از هفته نامه هاي شهر چاپ كرد ...اگر دوست داشتيد مي توانيد بخوانيدش...خدا را شكر اين يكي ديگر نيازي به سانسور نداشت.

نمي دونم چرا؟ اما گاهي اوقات فكر مي كنم هيچكس از هم سن و سالان من توي زمان جنگ به اندازه من از صدام  نفرت پيدا نكرد و هيچكس به اندازه من درد كلمه جنگ رو با تمام وجودش احساس نكرد.نه به خاطر اينكه مثلا برادر ،خواهر و يا مادرو پدرم توي جنگ شهيد شده باشن و نه به خاطر حمله هاي گاه و بي گاه هواپيماهاي دشمن كه مجبور مي شديم از ترس بمباران هايشان خودمو خواهر و برادرام به سختي زير سر پله خونه قديميمون كه جاي هممون  نمي شد قايم بشيم و نه شايد به خاطر صبحي كه از خواب پا شدم و ديدم توي خونه عباس كله يكي از هم بازي هام شيون شده به خاطر مرگ مادرش بر اثر اثابت يكي از بمب هاي هواپيماهاي عراقي. كه تنها و تنها به خاطر اينكه متجاوز خبيثي به اسم صدام حسين تمام روياهاي جهان كودكيم را بر باد داد !

حدودا سال اول جنگ بود .من  ده سالم بود و توي محله جبري زندگي مي كرديم .جبري يكي از محله هاي قديم شهر بود كه از چهار محل به هم پيوسته تشكيل شده بود كه وسط هر چهار محل ميدوني داشت به اسم ميدون عمو رمضون كه اونجا پاتوق بازي من و  بچه هاي همبازيم بود.كه البته ميدون كه چه عرض كنم .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 13:23 توسط رضا| |

دو سال اول كه اقا همش نشسته بود پاي تلويزيونو تخمه مي شكوند.واي نمي دوني چقدر كفري مي شدم وقتي صبح پا مي شدم برم سر كار و مي دونستم اقا تا لنگ ظهر واسه خودش مي خوابه.پول تو جيبشو از من مي گرفت بعد مي رفت خرج عياشي رفيقاش مي كرد.قسط خونه رو هم كه من مي دم .ماشين زير پامم كه بابا برام خريده.حالا هم كه بعد اندي سال رفته سر كار اونقدر جيم مي شه كه مي دونم امروز فرداست كه با تيپا بيرونش كنن....و...و...و...

داره يه بند حرف مي زنه.اونقدر سريع كه احساس مي كنم مي خواد فشارهاي عصبي اين دوسال و نيم و توي يكساعت خالي كنه.تا مي ياد اب گلوشو تازه كنه مي پرم وسط حرفشو مي گم: كاري نداره كه؟مگه مرض داري ؟خب جدا شو؟

_جدا بشم كه چي ؟خب بعدش چي كار كنم؟

_هيچي .بعدش با من ازدواج كن.تازه من قول مي دم تخمه هم نشكونم .پاي تلويزريونم نشينم.با رفيقامم ولگردي نكنم.

تازه متوجه مي شه دارم مسخره مي كنم.كلافه جواب مي ده:واي رضا .شنيده بودم تو ادم خوبي نيستي واسه درد دل ولي نمی دونم چرا دلم می خواست بات حرف بزنم

با خنده مي گم:حالا ميخواي جريان ازدواج با منو بي خيال شو...

_فكر كنم هنوز دوستم داره...

و من كلافه مي گويم :واي كدوم خري دوست داشتنو برات معني كرده كه وقتي يه نفر يه قدم برا خوشبختيت بر نمي داره دوست داره.

 اي كاش واژه ها را برايمان معنا مي كردند نه سر مي بريدند.

بعضي ها از خوشبختي به خريت مي رسند و بعضي ها بر روي خوشبختي درون دستشان بالا مي اورند.

راستي نمي دانم اگر ادم خوبي نبودم براي درد دل چرا خيلي ها دردهايشان را با من به صليب كشيده اند.

 

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 5:3 توسط رضا| |

توي مغازه يكي از دوستانم روي ميز كارش نشسته ام ومثل كسي كه بالاي منبررفته دارم براي دوستم شكل روابط ادم هاي قرون وسطي حرف مي زنم و اينكه چقدر ما در رابطه هايمان شكل ان ها هستيم و تازه چقدر احتمالا عقب مانده تريم، دوستم روبه رو يم به ديوار چسبيده و با هيجان خاصي در سكوت دارد به حرف هايم گوش مي دهد...

پسركي حدودا همسن خودم دست در دست دختري كه احتمالا نامزدش است وارد مغازه مي شوند.ابتدا نگاهي گذرا به مغازه مي كند و چون من روي ميز كار مغازه نشسته ام و فكر مي كند صاحب مغازه ام مي پرسد:كيك كيلو چند ؟ من بدون توجه به او و در شرايطي كه مي خواهم سر رشته حرف هايم از دستم در نرود مي گويم هزار و پانصد تومان،پسرك اينبار خودش را همچون كسي كه مي خواهد چيزي بگويد اما خجالت مي كشد تا نزديكي هاي نفس در صورتم جلو مي كشد و ارام مي پرسد:ميشه دو تا دونه كيك بهم بديد.....

نگاهي عميق به چهره اش مي كنم و يادم مي رود در مورد چه چيزي داشتم غلط كاري مي كردم...

اي كاش ...اي كاش ...اي كاش...دلم مي خواهد اين اي كاش را هم هزاران بار با بغض و فرياد در جمله ام  تكرار كنم.اي كاش در سرزمينم جوانانش مي توانستند با خيالي اسوده عاشق شوند و در عاشق شدنشان امنيت داشته باشند. اي كاش عدم امنيت علت اصلي نداشتن جسارت در عاشق شدنشان نباشد...چيزي كه هست و نمي توان كتمانش كرد.

 گذشت زمانی که پسرا و دخترا تو دوره نامزدی واسه هم مثل جنتل من ها پول خرج می کردند...وای به حال بعد...

نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 8:3 توسط رضا| |

روبه روي خانه مادرم اپارتماني چند واحدي وجود دارد كه يكي از واحد هاي ان  ارايشگاه زنانه  است.به عبارتي هم ارايشگاه است هم خانه مسكوني زن ارايشگر.

وقتي از سركوچه وارد شدم ديدم كنار در اپارتمان بلبشوئي به پا است كه بيا و ببين.به نظر مي امد تمام زنان اپارتمان يك طرف مثل ديوانگاني از بند رها شده با ركيك ترين الفاظي كه شنيدنشان عرق شرم بر وجود انسان مي نشاند به زن ارايشگر حمله ور شده بودند و گهگاه فارغ از فحش ها دقيقا به قصد كتك زدنش حمله ور مي شدند.به در خانه كه رسيدم ديدم مادرم هم دم در ايستاده..همانطور كه پشت فرمان به ان ها خيره بودم از مادرم پرسيدم چه خبر است؟ مادرم گفت:ميگن به خاطر ارايشگاه همه نوع ادم مي ياد تو ساختمون وبرا بچه هامون خوب نيست و بايد ببندتش.لبخند تلخي روي لبم نشست و گفتم :واقعا همين است؟مادرم گفت:چي بگم والله! كلافه ازماشين پياده شدم و به مادرم گفتم:خر خودشونن.به خاطر همچين چيزي اين همه فحش خوار مادر نثار كسي نمي كنن كه هر كدومش تا اخر عمر كفاره دار...

من ان زن را قبل از اينكه به ان محله برويم مي شناختم.شوهرش مرده و مثل يك مرد و بي شك بيش از يك مرد نجيبانه و يك تنه دو فرزند كوچكش را از همان ارايشگري بزرگ مي كند.من يقين دارم با ذره ذره وجودم كه  نجابت و شرافت ان زن  از همه ان زن ها قابل احترام تر است.

اين وسط من هي از خود مي پرسيدم...هي از خود مي پرسيدم...هي از خود مي پرسيدم...هي از خود مي پرسيدم:چرا يك نفر به همه انان نگفت چرا كثافت كاري هاو هرزگي هاي شوهرانتان را مي خواهيد با بدنام كردن يك شير زن بپوشانيد.چرا...

گاهي اوقات كمبود واژه ها بر انم مي دارد تا بر لجن بودن سر تعظيم فرود اورم.

نقطه. سر خط .تا روايت بعد...

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 2:4 توسط رضا| |

 

اولين روايت

تو خونه مادرم بچه كوچيك زياد مي ياد.و اونواع و اقسام عروسك و اسباب بازي و دفتر نقاشي و مدادرنگي پيدا مي شه.امروز تو يه كاغذ مچاله شده پيدا كردم.بازش كردم.به نظر مي اومد يكي از نوه هاش توي اون برگه مچاله شده يه كشتي كشيده بود.البته به نظر مي اومد...

واسه كشتي دو تا در ورودي گذاشته بود.روي در اول نوشته بود ورودي خواهران!!! در دوم نوشته بود ورودي برادران!!!

به خاطر اون چيزي كه اون بالا نوشتم اين جمله پاييني رو مخصوصا واسه خودم نسخه پيچ مي كنم.

و به همين سادگي وقتي از پنچ يا شش سالگي من رو اينچنين بي شعور مي كنن پس به همين مناسبت تا رضا رو توي گور نذارن خيالشون از بي شعور كردن من راحت نمي شه.

نقطه .سر خط تا روايت بعد...

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 2:12 توسط رضا| |

گاهي اوقات يك چيزي مثل سرطاني كشنده و مرگبار بيخ گلويمان گير مي كند.چيزي كه رهايي از ان غير ممكن است . چيزي كه  رهايي از ان مي تواند همانند رهايي از زنده به گور شدن باشد.

چند شب بود كه سرگردان و دربه در لاي نوشته هايم مي گشتم.ما بين داستان ها،فيلم نامه ها،دست نوشته ها و هر نمايشنامه هاي خاك خورده كنج كمدم و هر نمايشنامه نعره كشيده ام بر صحنه تاتر.و هر چه بيشتر مي گشتم  گيج تر مي شدم.در همه انان چيزي يكسان وجود داشت.مي خواستم بدانم در همه انان چه رنج و دردي از وجودم نهفته شده است.چه چيزي برايم مهمتر از همه چيز بوده.در همه انان به دنبال چه هدفي بوده ام.مي خواسته ام پيامبر كدامين دردمان باشم.دردي مخفي اما صدادار كه جهالت يك عمر تاريخ مردمان سرزمينم را نعره مي كشد.

مي خواستم بگويم.هيچ چيز...هيچ چيز...دلم مي خواهد اين كلمه هيچ چيز را در جمله ام هزاران بار تكرار كنم. هيچ چيزي در جهان من و تو فاجعه بار تر ،خطرناكتر،ترسناك تر،درداورتر و ظالمانه تر از باورهاي اشتباه و پوچ و.به بيراهه رفته مردمان اطرافمان نيست.

باورهايي كه چه به دست جمعي از مردم امي و بعضا حتي ناتوان اما به زور جمع بودنشان و يا بدست افرادي زورگو و ظالم سرنوشتمان را به يغما برده است.

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 3:15 توسط رضا| |

مدت هاست مي خواهم اين چند خط را بنويسم اما نمي دانم چرا هر بار به دليلي مطلبي ديگر جايگزينش مي شد.شايد خودش هم به دنبال وقتش مي گشت.هر چند كه مدت هاست فرصت نكرده ام از او چيزي بنويسم.كه هميشه و بر حسب اينكه هميشه حجم وسيعي از ذهنم را پوشانده هر چند وقت يكبار بر حسب وظيفه سعي مي كردم او را ان گونه كه  احساس مي كنم اينجا بيان كنم.نه ان گونه كه به ما گفته اند...و هر چند كه هميشه و در هر مطلبش حجم زيادي از وبم را به خود اختصاص مي داد اما همين چند خط هم براي من كه گهگاه در اشفته بازار اين چرخ گردون گمشده اي بيش نيستم غنيمتيست. تا ببينيم كي ،كجا و چند، زماني پيش ايد و بتوانم بخش عظيمي از زندگيم را به گفتن از وي و يافتن قسمت هاي گمشده شخصيت اسرار اميز و پر رمز راز والاترين چهره انسانيت ذهنم كنم.

 علي خسته از زيستن ميان جاهل ترين قوم زمين و خشنود از اينكه توانست در هنگام ضربت با جمله مشهورش ادعا كند كه انسانيتش را با همه وجود به جا اورده احساس مي كند درد ضربت پسر ملجم مرادي به مغز استخوانش رسيده و به ناگاه امان بريده از درد پنجه بر زمين مي سايد كه پسرش حسن وارد مي شود و هراسان از درد پدر مي پرسد: پدر چه كنم كه دردتان كمتر شود؟علي مي فرمايد:اگر مي خواهي دردم كمتر شود بنشين تا با تو سخني گويم كه اگر بدان عمل كني تو خوشبخت ترين اهل جهاني.

اقا مرتضي علي در ان لحظات سخت و شكننده و حياتي بشريت يكي از بزرگترين پيام هاي جهان را بشارت مي دهد.پيامي كه از ان بوي خوش سعادت مي ايد همراه با دردهاي نا تمام علي.پيامي كه وقتي بدان مي نگري نمي تواني بداني علي از درد ضربت پسر مرادي پنجه بر زمين مي سايد يا از درد جهالت مردمان جهانش.

اقا مرتضي علي مي فرمايد: فرزندم هيچ چيز تو را در جهان نجات نمي دهد جز عقلت.

هيچ چيز تو را به بدختي و فلاكت نمي نشاند جز جهالت.

هيچ چيز مهر تو را بر دل هاي مردمان جهان اطرافت نمي نشاند جز خلق خوش

و هيچ چيز تو را از مردمان جهان اطرافت دور نمي كند جز تكبر.

اين چند خط در اين چند شب تقديم به همه انان كه ....مي دانم هستند هنوز كساني كه اگر نه در چاه و نه در نخيله فرياد غريبي كه مي دانم شب هاي زيادي را با احساسي نزديك به احساس علي دركنج تاريك و تنهاي خانه هايشان زانو در بغل زجه زده اند.

تسليت مي گويم مرگ اسطوره انسانيت جهان اقا مرتضي علي.

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 4:2 توسط رضا| |